حمد الله مستوفى قزوينى
247
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
خليفه شد آگاه و او را به بند * درآورد و مىخواست كردن گزند نكردش زمانه در آن ياورى * دگرگونه شد كارِ آن داورى محمّد كه در قصد او كام داشت * يكى چاكر بربرى « 1 » نام داشت « 2 » جوانى سلحشور جنگ آزما * كه همتا نبُد در دليرى ورا 75 خليفه به ميدان بازيگران * يكى روز آمد « 3 » تماشاكنان سلحشور مردم به نزديك او * همى راند ميدانهاى نكو ز هر مهترى بربرى كرد به * ز هر گوشه بودى بر او بانگِ زه بدان تا خليفه كند به نگاه * شدند دور مردم ز پيشش به راه در آن بربرى يافت فرصت به كار * بزد حربه بر سينهاش بادوار 80 گذر كرد از پشت او حربه زود * وز آن چشم غمز جهانبان غنود جهانيد اسپ آن جوان تا مگر * از آن بند مخدومش آرد به در چو نزديك سوق الثّلاثه « 4 » رسيد * بر آن راه ناگه خرى خار ديد رميد اسپ و دكّان قصّاب بود * ورا كرد معلاقش آونگ زود رسيدند اندر پى او سپاه * بسوختند او را هم آن جايگاه 85 تن مقتدر را به خاك آن زمان * سپردند آن نامور مردمان ز سيصد فزون بر دو ده ساليان * به ماه دهم گشت حالش چنان بُدش سى و هفت سال و ز آن بيست و پنج * به غير از مهى شاه با ملك و گنج ده و سه پسر داشت آن نامور * و ليكن سه گشتند از آن تاجور بُدند چار تن دخترانش همان * چنين بود احوال او بىگمان 90 ده و چار دستور بُد مر ورا * ز بدقولى و سستى و ضعفِ را هر آنكس كه زر بيش دادى وزير * به نزديك آن شه شدى ناگزير از ايشان يكى بو على مقله بود * كه در وضع خط سحر مطلق نمود از او ماند اين خوب خط يادگار * كه بر وى ز ما آفرين بىشمار
--> ( 1 ) ( ب 73 ) ( دوم ) . در اصل : جاكر بربرى ؟ ؟ ؟ ( 2 ) ( ب 73 ) . مرگ مقتدر : « مقتدر به روز چهارشنبه سوم شوّال بعد از نماز عصر سال سيصد و هشتم در بغداد ضمن جنگى كه ميان او و موسى خادم به دروازهء شماسيه در ناحيهء شرقى روى داد ، كشته شد و مردم او را به خاك سپردند » . ( مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 688 ) . ( 3 ) ( ب 75 ) ( دوم ) . سب : يكى روز آيد . ( 4 ) ( ب 82 ) . در اصل : سوق الثلاثه ؟ ؟ ؟ ؛ سب : سوق ثلاثه .